X
تبلیغات
رایتل

باخانمان

دوشنبه 4 آذر 1387 ساعت 17:53

سلام

اینا ویرایش نشده... نمی دونم شاید بقیه این طور نباشه بهرحال .....یادش بخیر


چهارشنبه 29 شهریور 1374

12:40 نیمه شب –الان نسترن مشغول صحبت است از برادرش مجید و رفتار بی مزه اش با نامزدش حرف می زند،انگار افتخار می کند به رفتار بی منطق و خشن برادرش!طفلک کبری چه خواهرشوهری دارد

کم کم دارم نگران می شوم امیدوارم این دختره هم اتاق من نشود یا با هم اختلافی پیدا نکنیم امیدوارم قابل تحمل باشد صبح با اینکه زود رسیدیم مجبور شدم بروم سلف سرویس 150 تومان گرفت خلوت بود بهرحال بدون صبحانه روانه ثبت نام شدم موفق نشدم تمام کنم مردد بودم تنها قضیه خوابگاه ماند و همین بزرگترین مانع است فعلاً در اتاق بچه ها هستم هنوز هم نسترن حرف می زند انگار زیاد فکر نمی کند تناقض گویی زیاد دارد باید همین جا بمانم؟! حیف سهل انگاری کردم وگرنه الان دارای اتاق بودم این خوابگاه بد نیست بهرحال بلاتکلیفم فردا اردوست اردوی توجیحی دانشجویان جدیدالورود.تا الان که 1.30 نیمه شب است بیداریم اوایل صبح که دیدم تنها هستم یکهویی تصور راه دور و ترس بی کسی ریخت تو دلم ولی بچه ها هستند همگی مثل خودم ولی باید دقت کنم هرکسی قابل اعتماد نیست ناهار و شام در سلف خوردم فعلاً نگران وسایلم هستم .اینجا ماندم اتاق 3نفره است ولی ما 5 نفریم تنها یک تخت دارد.نسترن(بابلسر).مینا(طبس).فرزانه (ساری) و خودم البته زری هم هست اهل تهران، صدایش بلند است بخصوص وقتی هیجان زده می شود او بزرگتر از ماست و ریزه میزه تر. دراز کشیده بودیم هنوز نسترن با بقیه حرف می‌زد و زری مجله‌خانواده می‌خواند که ناگهان جیغی کشید"ره آورد سفر کرمان".

شوکی به من و مینا و فرزانه وارد شد که از جا پریدیم . آنها حرف می‌زدند که خوابیدم

برچسب‌ها: خاطره باز
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.