X
تبلیغات
رایتل

...

شنبه 8 خرداد 1389 ساعت 06:56

 مِهر خوبان، دل و دین از همه بی پروا برد

رُخ شطرنج نبرد آنچه رُخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت

از سَمَک تا به سَمایش، کشش لیلی برد

من به سرچشمه خورشید، نه خود بردم راه

ذرّه ای بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم

او که می رفت، مرا هم به دل دریا برد

جام صهبا ز کجا بود، مگر دست که بود

که در این بزم بگردید و دل شیدا برد

خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود

که به یک جلوه ز من نام و نشان یک جا برد

خودت آموختی ام مِهر و خودت سوختی ام

برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم، ولی

خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد

همه دل باخته بودیم و هراسان که غمت

همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


علامه طباطبایی

برچسب‌ها: شعراحساس
نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.