سالگشت!؟

یکشنبه 9 آبان 1389 ساعت 06:34

 

سلام



سر نوشت:


من 34 سالمه و هنوز ازدواج نکردم


تقصیر ساعت کاری ام بوده که صبح خروسخوان می رفتم و غروب می آمدم و شانس دیده شدن را از دست می دادم!


تقصیر خواهرزاده ام است که زنش را  طلاق داد و باعث شد نظر همه نسبت به ما عوض شود!

 

تقصیر بابا است که آن قدر پول ندارد که چشم ملت در بیاید!

 

تقصیر مادرکم است… مگر نمی گویند مادر را ببین دختر را بگیر؟!

 

تقصیر پسرعموست که نفهمید عقد دختر عمو و پسرعمو را در آسمان ها بسته اند!

 

تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند!

 

تقصیر زن عموی باباست، می دانم که بختم را او بسته!

 

تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند!

 

تقصیر پسر همسایه طبقه بالایی است که به خودش اجازه نداد از من خواستگاری کند!

 

تقصیر تلویزیون است که توی همه سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کنند و اصلاً به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد!

 

تقصیر مطبوعات است که توی مطالب شان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می کنند!

 

تقصیر دولت است که فکری برای حل بحران ازدواج جوان ها نمی کند!

 

تقصیر مجلس است که به جای سربازی اجباری، پسرها را مجبور به ازدواج اجباری نمی کند!

 

تقصیر عراق است که کلی از پسرهای آماده ازدواج ما را به کشتن داد!

 

تقصیر انگلیس است، این که اصلا گفتن ندارد. همه می دانند که همیشه و همه جا کار، کار انگلیس است!

 

تقصیر سازمان ملل است که روی سردرش نوشته شده"بنی آدم اعضای یکدیگرند" اما مشخص نکرده که مثلا من زن کی هستم؟!

 

تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گمشده ام به هم برسیم!

 

 

حالا  به نظر شما تقصیر کیه؟

 

 

سیاست نوشت:


چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده  شد! ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است

 

مردی  دارد در پارک  مرکزی شهر نیویورک  قدم می زند که ناگهان می بیند سگی به دختر بچه ای حمله  کرده است مرد به طرف آنها می دود و با سگ  درگیر می شود .

سرانجام  سگ را می کشد و زندگی دختر بچه را نجات می دهد  پلیسی  که صحنه را  دیده بود  به سمت آنها می آید و می گوید :  « تو یک قهرمانی»


فردا در روزنامه ها می نویسند : «یک نیویورکی  شجاع  جان دختر بچه  ای را نجات  داد»


اما آن مرد می گوید: «من  نیوریورکی نیستم!!!»


پس روزنامه های صبح می نویسند: «امریکایی  شجاع  جان  دختر بچه ای را نجات داد.»


آن مرد دوباره می گوید: «من امریکایی  نیستم!!!»


از او میپرسند : «خب پس تو کجایی هستی؟؟؟»


می گوید: «من ایرانی هستم»


فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند:


«یک تند روی مسلمان سگ  بی  گناه امریکایی را کشت!!!»

 

 

 

 

فرهنگ نوشت: 


کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی


متخصصان تغذیه به شما می گویند با شکم خالی به خرید نروید، زیرا هر غذای ناسالمی را انتخاب خواهید کرد

متاسفانه چیزی که در ابتدا از سر تنهایی و برای نزدیک شدن به انسانی دیگر شروع می شود، می تواند به رابطه ای پیچیده و دردآور تبدیل شود.

کتاب خواندن، کلاس رفتن، دوره دیدن و مشاوره ی ازدواج، همه و همه روش های موثری هستند جهت آموختن اینکه چگونه با یکدیگر گفت و گو کنیم.

 

 

 

ته نوشت:


تجربه نام مستعاری است که بر خطاهای خود میگذاریم

 


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.