باران

دوشنبه 28 اردیبهشت 1394 ساعت 18:31

سروصدای آسمان را می شنوم منتهی صدای باران را نه! فعلا بیشتر غرولند می کند تا اینکه ببارد

.

دیروز می‌خواستم بروم کتابخانه، صبح اصلا حال رفتن نداشتم خوابم میومد. دیشب هم سریال شمعدونی رو ندیده بودم می‌خواستم تکرارش رو ببینم و دلایل دیگر ( نخواسته باشی کاری رو انجام بدهی دلایلش رو پیدا می کنی ^_^)

.

ناهار خوردم و بعدازظهر راهی شدم. با سه اتوبوس رسیدم حرم .کتابخانه بودم که یار پیامک داد که کجایی؟ سریع سه کتاب انتخاب کرده و زدم بیرون. توی اتوبوس از یه دستفروش سفره خریدم (4نفره دوهزار تومان) تا برسم محله اونا نیم ساعتی شد... در برگشت هم از پیشخوان مغازه اش یه مجله برداشتم با روزنامه ^_^



وقتی سوار اتوبوس بودم. مجله رو درآوردم یه نیگا کنم، خانم پشت سری پرسید: فال ماه رو داره؟ نمی دونستم! مجله رو دادم بهش. گویا در صفحات آخر چاپ شده بود! سالهاست مجله نخریدم خوو...
در ایستگاه اتوبوس آخری هم با پرسیدن یه سوال: چی شده اتوبوس نیست؟ سر صحبت با خانمی جوان (شاید هم سن) باز شد و او در اتوبوس جایی برای من گرفته بود تمام چهل دقیقه مسیر رو حرف زدیم. گویا یه سال بود ساکن گلبهار شده بود (اونم نه در فاز یک، بلکه  سمت مجتمع های مسکن مهر! دور از بازار و ...) با توجه به سابقه سکونت بیشتر درباره محلات، پارک ها، قیمت های اجاره و خرید و ... حرف زدیم و پیشنهاد دادم اگر قصد خرید دارند بهتر است ویلایی بخرند تا آپارتمان و برای اجاره هم آپارتمان های داخل شهر مناسبتر است برای او که تنهاست. (به گمانم شرایطی شبیه من داشت).

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.