X
تبلیغات
رایتل

از آرشیو

جمعه 4 دی 1394 ساعت 07:55

سلام


 ۱

فتح نصر!!

 سال ۷۶بود.....صبح زود با هیجان ازخواب پاشدم.. با دو تا از دوستام که از قبل قرار گذاشته بودیم رفتیم برای گرفتن کارت ورود به جلسه...هوا هم گرم...یه صف خیلی طولانی دم دردانشگاه بود...گوشم هم هنوز دردمیکرد (ازدو سه هفته پیش بعد ازیه سرماخوردگی جفت گوشام گرفته بود ودرست وحسابی نمیشنیدم... رفتم گوشهامو هم شستم ولی فایده نداشت٬دکتر گفته بود باید یه دوره انتی بیوتیک بخورم)...خلاصه...  ..........

-شناسنامه هاتونو بگیرین دستتون..که وقت زیادی نگیره..

ما هم شناسنامه هامو گرفتیم دستمون...نوبتم شد...

-..خوب...نگین..بیا کارتت رو بگیر...صب کن!.....هممم.....چیزه ..تو ازون در بیا تو تا بهت بگم....

منو میگی!گفتم ای بخشکی شانس دیدی چی شد...حالا چیکار کنم؟...

- خانم شما کارتت مشکل داره باید بری باجه فتح نصر. برو اخر همین لاین پیداش میکنی.

حالامن بدبخت رو میگی با اون وضعیت گوش درد تقریبا نصف دانشگاه رو گشتم. به هرکی هم میگفتم باجه فتح نصر کو؟...میگفتن یکم برو پایین تر میرسی بهش...بعدشم یهجوری نیگاهم میکردن ...

با خودم گفتم خدایا من که پوشیده اومدم اینجا چرا باید کارم بکشه باین جور جاها....خلاصه منم که معروف به نگین اشکی.....بعد از یه ساعت افتان و خیزان و صد البته اشکالود رفتم همون باجه اولی ...گفتم: ..من حالم خوب نیس....فتح نصر رو پیدا نکردم..حالا چیکار کنم...

که دیدم....همشون زدن زیر خنده.....

-فتح نصر؟...........فتح نصر که نگفتم.....گفتم برو باجه رفع نقص!!!........

 ۲

بابا تو دیگه کی هستی !

امتحان میان ترم داریم و عماد هی از پشت سر میگه امین..امین...آنقدر تابلو میکنه که استاد میگه امین ببین عماد چی کارت داره!برمی گردم طرفش که میگه سلام امین کی اومدی؟!

 ۳

کبری خاله

 پدربزرگ مادری من که ده سال بیشتره فوت کرده یه خاله داره که در قید حیاتن. با اینکه سن زیادی داره ولی همه رو می شناسه و هنوز رو پاست  بزنم به تخته. البته ایشون  خیلی دیر بچه دار شده و فقط یه پسر داره. و یه عروس هم داره که هم چنان آرزوی مرگ خاله بابابزرگ منو در سر می پرورونه. زهی خیال باطل
خلاصه کنم چند سال پیش این عروسه میره زیارت و مادر شوهره هم به رسم قدیم میره تا خونه اون رو براش تمیز کنه. و اومده بوده واسه همه هم تعریف می کرده که عروسش چه قابلمه های سیاهی داره و واون نمی دونه که چه جوری رغبت می کنه تو اونا واسه بچه ها غذا بپزه. و می گفت که یه روز تموم نشسته و تمام قابلمه ها رو سیم کشیده و برق انداخته... چند وقت بعد عروسش اومده بود به مامانم می گفت آخه از دست این کبری خانوم چی کار کنم تمام تفلون هامو سیم کشیده..تازه خریده بودمشونا                                                                     

 ۴

اشتباه دو لپی!

شب ها پیش از خواب بهsms  هایم جواب می دهم.پریشب،یکیشان را دختری نوشته بود که مرا از طریق واسطه ای می شناسد و مدت هاست مصرانه بر خواسته اش اصرار دارد:"می شه من شاگرد شما بشم؟" و دیگری را یکی از دوستانم:"برات یه خواستگار توپ باکلاس پیدا کردم،می بره اسپانیا خوبه؟"  در جواب اولی نوشتم:"آره چون از آدمهایی که این قدر رو خواسته شون پافشاری می کنن خوشم می آد." و برای دومی نوشتم:"از این جور موارد معرفی شده که خودشون من رو ندیدن خوشم نمی آد. درضمن من وطنم رو دوست دارم."

فردا صبح با دیدن جواب ها متوجه اشتباه خنده دار خودم شدم.اولی نوشته بود:"خوب حالا من رو ببینید...شاید این بار خوشتون اومد...می دونم قبول می کنید.این قضیه وطن،درس اوله؟!"دومی نوشته بود:"حالا کی پافشاری کرد؟!"

 

 


 منابع

1- دختر باباش

2- توهمات با طعم شکلات

3- مرا می شنوی؟؟

4- یادداشت های یک دخترترشیده

برچسب‌ها: بلاگفا
نظرات (2)
دوشنبه 7 دی 1394 ساعت 06:46
چه خاطرات جالبی بود.یادم به اون کارت گرفتن ها افتاد دلشوره گرفتم.الان بچه ها میشینن پای کامپیوتر پرینت میگیرن.حالا خوبه اون پیامک های جا به جا شده چیز بدی توش نداشت.
یکشنبه 6 دی 1394 ساعت 19:42
ایرانی همیشه بزرگ جاودانه پارسی:پیشاهنگ اندیشه ودانش وهنردرجهان
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.