سلام
1
"لا اکراه فی الدین" نه "لا اکراه فی الاحکام"
کسی که اسلام را پذیرفت دین را پذیرفته و احکامش لازم الاجراست
حجاب، حکم دینی است
...
جامعه شناسان معتقدند تغییر فرهنگ حداقل 50 سال زمان می خواهد ما الان 31 سال گذراندیم با شرایط نامناسب
...
انتظاری مناسبِ شرایطِ جامعه، داشته باشیم
حقوق را خوب بدهیم زنان جامعه، راغب می شوند برای اجرای وظایفشان
...
حضور معنا دار هویت بخش زن
فلسفه عفاف، نگهداشتن حریم هاست از فاطمه زهراسلام الله علیها
2
زندگی، مشق پایان ناپذیر انتخاب
است...جلو؟ عقب؟
چپ؟ راست؟
اگر راهت را گم کرده ای، به حقیقت،
درستی و زیبایی نهفته در قلب و ذهن
خود بنگر، جوابت همین است!
3
زن، در ادبیات استراژیک یعنی سرزمین ( Land ) و عقیده ( Oponion ).
مثلاً میگوییم مام میهن.
در ادبیات نمایشی زمان یونان، میگفتند که زن را در تئاتر وقتی میآورید یعنی سرزمین و عقیدهای که تصرف میشود. یعنی در این فیلمها وقتی خانمی سیبی به کسی دیگری میدهند، نمادش این است که اجازه میدهد تصرف شود؛ نماد شب زفاف.
برای این تمدن « حیا » مطرح است که اگر زده شد نابود میشود.
اینها آمدن سراغ زنان و دختران جامعه ما.
4
عفت در زن مانند شجاعت است در مرد،
من از مرد ترسو هم چنان متنفرم که از زن نانجیب.
توضیح! نوشت:
1 جمله هایی از خانم مریم بهروزی در برنامه زنده ؟ شبکه 4 دیروز 15 بهمن –
ببخشید نمی دانستم قرار
است اینجا ثبت شود وگرنه حتما اسم برنامه با مشخصات کاملترش را یادداشت می کردم![]()
2 شعر "انتخاب" سروده مائو مین
4 بدون شرح![]()
اطلاعات سرپرست خانوار | ||||||||
| ||||||||
صورتی نوشت: در زمان های قدیم زمانی که مردم ایران همگی در روستا های مختلف زندگی می کردند و در ایران به جز چند قلعه مهم ، تهران، اصفهان ، مشهد، یزد ، کرمان، شیراز و تبریز هیچ شهری وجود نداشت . در یکی از روستاهای نزدیک قلعه مشهد ارباب بسیار پولداری زندگی می کرد. به گونه ای که کاتبانی که اموال او را می شمردند از جمعیت آن روستا فزون بودند. این ارباب مادری داشت که بسیار پر فیس و افاده و در کل پیرزنکی مغرور بود. القصه این پیرزنک اولین ایرانی بود که دندان مصنوعی داشت و همیشه مجالسی در روستا ترتیب می داد و در آن مجالس زنهای روستا را دعوت می نمود تا پز دندا نهای سفیدِ مرتب اما مصنوعی اش رابدهد. حتما فهمیدید که این پیرزن اولین ایرانی بود که برای بینایی بهتر خودش و برای کوری چشم دیگران عینک به قیمت خیلی گران تهیه کرده بود. و برای اینکه پُز این دستگاه جدید را به اهالی روستا بدهد آنها را به مجلسی دعوت نمود. در آن مجلس همه زنهای روستا آمده بودند تا هم از خود پذیرایی کنند و هم اینکه این دستگاه جدید را ببینند. پیرزن وارد مجلس شد زنها همگی متحیر به او خیره شدند جوری که نزدیک بود با چاقو انگشت های خود را ببرند ، چون تا به حال دو شیشه روی دماغ کسی ندیده بودند و هر کدام فکر می کردند که این دستگاه مدل جدیدی از طلا مانند انگشتر یا گوشواره یا دستبند است که به این شکل ساخته اند و در روی بینی خود می گذارند بنابراین یکی یکی از پیرزن نام این دستگاه را سوال می کردند. پیرزن با غرور تمام هنوز می خواست نام دستگاه را بگوید که یکباره عطسه ای ناغافل کرده و در پی آن عینک از چشمانش به زمین افتاد. پیرزن به عادت همیشه که هنگام عطسه دندانهای مصنوعی اش به روی زمین می افتاد این بار هم فکر کرد که دندانهایش به زمین افتاده اند. بنابراین یکدفعه با لهجه خودش فریاد برآورد که اِینَکهام (یعنی ای دندانهام از مشهدی های قدیم معنی نَک را بپرسید فورا می گویند دندان) در این لحظه همه زنهای روستا فکر کردند که پیرزن گفت عینک هام و نام دستگاه عینک است. زنان بعد از مجلس پیش شوهران خود رفتند و آنها را مجبور کردند که برای خرید عینک از ارباب پول قرض کنند. سپس راهی قلعه مشهد شدند و در پاساژهای احمد آباد و چهارراه دکترای مشهد از مغازه ها ی آنجا که انواع و اقسام عینک آورده بودند ( آن زمان واردات ایران از جاده ابریشم می بود و همه کالاها از چین به صورت قاچاق وارد ایران می شد) عینک خریدند. از بس زنهای روستا دستگاه جدید را با نام عینک خریدند که بالاخره نام عینک، عینک شد. بله این تاریخچه واژه عینک بود.
خبر نوشت: عینکم رو عوض کردم الان صورتیه همین!؟
تصویر!؟ نوشت:
|
آواز نوشت:
یارا یارا گاهی دل ما را
به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را چو مسیحا
به دمیدن آهی روشن کن
بی تو برگی زردم
به
هوای تو می گردم
که مگر بیفتم در پایت ای نوای نایم
به هوای تو می آیم
که دمی نفس کنم
تازه در هوایت
به نسیم کویت ای گل
به شمیم
مویت ای گل
در سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
موجم کنارم باش
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد
وقت
است که بازآیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایان
شکیبایی
به نسیم کویت ای گل
به شمیم مویت ای گل
در
سینه داغی دارم
از لاله باغی دارم
با یادت ای گل هر شب
در دل چراغی دارم
باغم بهارم باش
موجم کنارم باش
بی تو برگی زردم
به هوای تو
می گردم
که مگر بیفتم در پایت
ای نوای نایم به هوای تو می آیم
که دمی
نفس کنم تازه در هوایت
تا فدا کنم جان و دل برایت