X
تبلیغات
زولا

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود

جمعه 28 اسفند 1388 ساعت 00:00


باز نوروز سعید
مژده ی سال جدید
عیدی و خنده و گل
آرزوهای سپید ...
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب ...

باز زیبایی عید
قصه ی مهر و امید
باد و باران بهار
عشق و مجنونی بید ...
باز بلبل نغمه خوان
آسمان رنگین کمان
دشت سرشار از غرور
قلب تابشگاه نور ...

باز رقص دود عود
شادی و جشن و سرود
بوی اسپند و گلاب
یاد سوداهای ناب ...

باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مــدبر النهـــار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گــردان تو راست ...

 

محبت نوشت:

دوستان، بلاگرای عزیز!

سلام

فرارسیدن نوروز89  را شادباش میگوییم.
برایتان تندرستی و نیکروزی، در سال نو آرزو داریم.
باشد که سالی سرشار از شادی و کامروایی داشته باشید همگی

.

                                                                                           بمانید تا سال دیگر

                                                                                                                         

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 0:0

پیرمردان دوست داشتنی زندگی ما

شنبه 8 اسفند 1388 ساعت 06:10


 من در سالهای نوجوانی با رادیو مانوس تر بودم  آن وقتها "صبح جمعه با رادیو" یکی از برنامه هایی بود که شنونده دائمی اش بودم و یکی از شخصیت های محبوب روز هم، دست و دل باز بود که مرحوم نوذری اجرا می کرد. یادش بخیر چقدر بابت حرفها و رفتارش می خندیدیم آن موقع با اینکه بابا جوانتر! از الان بودند خساستشون برای ما رنج آور بود و جالبتر اینکه بابا هم می شنیدند و می خندیدند و کلی هم ایراد می گرفتند به خسیس بازی های این جناب دست و دلباز و انگار نه انگار که ...

و

داستان آن مرد خسیس که بابت کاری محکوم شده بود منتهی برای جریمه مختار بود انتخاب کند یا خوردن چندکیلو پیاز یا چند ضربه شلاق یا پرداخت چند سکه و این مردک ابتدا خوردن پیاز را انتخاب کرد و نیمی از آن را خورد و نتوانست تمام کند، خواست شلاق بخورد باز هم نیمی از ضربه ها را چشید و دردش را نتوانست تحمل کند و در انتها سکه را پرداخت آنهم کامل.

 

این حکایت در خانه ما بروز است و بارها و بارها تکرار می شود

 

مدتی قبل مهتابی اتاق نشیمن یکهو خاموش شد و بابای همه چیزدان ما رفت سراغش ایشان ابتدا لامپ نو خریدند درست نشد بعد پاتروم را نو کردند روشن نشد بعد خود مهتابی را بردند مغازه آنجا روشن شد آوردند خانه نصب کردند روشن نشد و دست آخر برقکار محله آمد خانه و ردیفش کرد

آن تعویض ها هرکدام قبلش قطع برق و وصل مجدد کنتور را به همراه داشت بعلاوه به نفس افتادن بابای 70 و اندی ساله ما در بالا و پایین رفتن از چهارپایه، درد دست و سرگیجه و ...

 

و دیشب که نه، سحری چهارو نیم پنج! باز بابا دست و دلبازیشان گل کرد شیر توالت خوب بسته نمی شد از مدتها پیش و ماشاءالله بابا هم کُخ ریز* ظاهرا آمده بودند سفتش کنند که هرز شد و آب روان و باز تکرار همان حکایت همیشگی مان " تا خودت هستی چرا پول خرج کنی"

ابتدا زورآزمایی با شیر بعد تعویض سرشیر دست آخر سعی در باز کردن کل شیر که بعلت از کارافتادگی ابزار و قدمت لوله زنگ زده و سن بالای بابا، عملیات ناموفق بود و کار اول را اخر انجام دادند بستن شیرفلکه و صبر تا صبح بدمد و لوله کش محله سرکسبش بیاید و ...

باز ما و تحمل، اینبار صبر با مثانه پر برای بیش از نیم ساعت

 

.

یعنی چند نفر دست و دلباز در همسایگی مان داریم؟خدا بخیر کند

 

 

 

کُخ ریز: یه اصطلاح مشهدی

برچسب‌ها: خاطره باز